..The most sacred lov.. Part6
☆مقدس ترین عشق☆ [Part⁶]
شلاقی که تو مشتش گره خورده بود رو بالا برد و باشدت وحشت ناکی روی بدنم فرود آورد. گریم اوج گرفت وبا اولین شلاق پخش زمین شدم وگریه می کردم که بلند داد زد:بشمرر!! (عصبی،داد)
یونجین:هق هق هق یکک! هقققق (گریه)
.
(ویو تهیونگ)
وقتی صدمین شلاق هم روی بدنش فرود آوردم از هوش رفت و صدای گریه هاشم دیگه به گوشم
نمی رسید.
از جسم غرق در خونش فاصله گرفتم و به ساعت مچیم نگاهی انداختم... فقد دوساعت وقت داشتم تا
بتونم به موقع به امپراطوری جهنم برسم.
شلاق رو به گوشه ای ازمیز بزرگ مهماتم پرت کردم و فورا زدم بیرون.
بعدازحموم چند دقیقه ای و عوض کردن کت شلوارم.. رفتم سراغ اسلحم و اون رو توکتم مخفیش کردم و به سمت دری که در گوشه عمارتم قرار داشت رفتم
وبه آرومی دستگیره رو گرفتم وبایه فشار دستم بازش کردم.
مثل همیشه وقتی پاگذاشتم رو پله های سرخ دوزخ...
احساس آزادی خوش آیندی بهم منتقل کرد که یهو دلم خواست از شوق آزادیم پرواز کنم... از اون موقعی که به زمین تبعید شده بودم هیچ پروبالی باز نکرده بودم ...امید وارم بعد از این ماموریت ۱۰۰سالم بتونم تاج تخت رو بدست بیارم... ثابت شدن به پدرم واقعا کار دشواریه ولی..نه برای من.(نیشخند)
.
.
(ویو یونجین)
با آب سردی که یهو روتن زخمیم ریخته شد..شک بدی بهم وارد شد واین باعث شد یهو تو جام بشینم.
برام همه چیز وحشت ناک بود دلم آرامش خونه رو
می خواست...اون نوازش های مامان...( بغض)
کم بود گریم بگیره...که یهو اون مرد عوضی که من رو به اینجا آورده وبا اون خنجر تیزش به کف دستم آسیب رسونده بود رو دیدم که کاملا خونسر بایه تشت آبی که حالا خالی از آب بود، جلوم وایساده بود و بعد مکث کوتاهی گف: وقته پانسمان کردن زخم هاته...اگه
اگه پانسمانشون نکنی ممکنه زخمت اوفونت کنه وکار دستت بده.(سرد)
با این حرف باز بهم شک وارد شد،... یعنی می خواد کمکم کنه!؟...نه،نه.عمرا اون..اون ارباب عوضیش گفت
که قراره هفت شبانه روز شکنجه بشم...یعنی چجوری می خوام طاقت بیارم...وایییییی!
(هی نمی خوان چیزی بگم..)
در حالی که داشتم با خودم کلنجار می رفتم اون هم بی اهمیت به نق نق کردنام زخم هامو پانسمان می کرد.
اخرین پانسمان زخمم که تموم شد رفت بیرون و بایه سینی غذا داخل شد..وباهمون لحن خونسر و جدیش گف: الکی برای فرار کردن تقلا نکن..چون ادم هایی که قبل تو اینجا بودن..نتونستن شب شون رو صبح کنن..وبه طرز درد آوری بدون هیچ غذایی و شکنجه هایه بیشتری شدن . اینو خوب میدونم..وقتی شکار با شکارچیش بازی کنه باعث میشه طمع کشتنش بیشتر شه...پس بزار همه چیز طبق روال پیش بره...این به نفع خودته.(سرد جدی)
تا اومدم چیزی بگم یهوو
《ادامه دارد》
ادامه بدم؟
شلاقی که تو مشتش گره خورده بود رو بالا برد و باشدت وحشت ناکی روی بدنم فرود آورد. گریم اوج گرفت وبا اولین شلاق پخش زمین شدم وگریه می کردم که بلند داد زد:بشمرر!! (عصبی،داد)
یونجین:هق هق هق یکک! هقققق (گریه)
.
(ویو تهیونگ)
وقتی صدمین شلاق هم روی بدنش فرود آوردم از هوش رفت و صدای گریه هاشم دیگه به گوشم
نمی رسید.
از جسم غرق در خونش فاصله گرفتم و به ساعت مچیم نگاهی انداختم... فقد دوساعت وقت داشتم تا
بتونم به موقع به امپراطوری جهنم برسم.
شلاق رو به گوشه ای ازمیز بزرگ مهماتم پرت کردم و فورا زدم بیرون.
بعدازحموم چند دقیقه ای و عوض کردن کت شلوارم.. رفتم سراغ اسلحم و اون رو توکتم مخفیش کردم و به سمت دری که در گوشه عمارتم قرار داشت رفتم
وبه آرومی دستگیره رو گرفتم وبایه فشار دستم بازش کردم.
مثل همیشه وقتی پاگذاشتم رو پله های سرخ دوزخ...
احساس آزادی خوش آیندی بهم منتقل کرد که یهو دلم خواست از شوق آزادیم پرواز کنم... از اون موقعی که به زمین تبعید شده بودم هیچ پروبالی باز نکرده بودم ...امید وارم بعد از این ماموریت ۱۰۰سالم بتونم تاج تخت رو بدست بیارم... ثابت شدن به پدرم واقعا کار دشواریه ولی..نه برای من.(نیشخند)
.
.
(ویو یونجین)
با آب سردی که یهو روتن زخمیم ریخته شد..شک بدی بهم وارد شد واین باعث شد یهو تو جام بشینم.
برام همه چیز وحشت ناک بود دلم آرامش خونه رو
می خواست...اون نوازش های مامان...( بغض)
کم بود گریم بگیره...که یهو اون مرد عوضی که من رو به اینجا آورده وبا اون خنجر تیزش به کف دستم آسیب رسونده بود رو دیدم که کاملا خونسر بایه تشت آبی که حالا خالی از آب بود، جلوم وایساده بود و بعد مکث کوتاهی گف: وقته پانسمان کردن زخم هاته...اگه
اگه پانسمانشون نکنی ممکنه زخمت اوفونت کنه وکار دستت بده.(سرد)
با این حرف باز بهم شک وارد شد،... یعنی می خواد کمکم کنه!؟...نه،نه.عمرا اون..اون ارباب عوضیش گفت
که قراره هفت شبانه روز شکنجه بشم...یعنی چجوری می خوام طاقت بیارم...وایییییی!
(هی نمی خوان چیزی بگم..)
در حالی که داشتم با خودم کلنجار می رفتم اون هم بی اهمیت به نق نق کردنام زخم هامو پانسمان می کرد.
اخرین پانسمان زخمم که تموم شد رفت بیرون و بایه سینی غذا داخل شد..وباهمون لحن خونسر و جدیش گف: الکی برای فرار کردن تقلا نکن..چون ادم هایی که قبل تو اینجا بودن..نتونستن شب شون رو صبح کنن..وبه طرز درد آوری بدون هیچ غذایی و شکنجه هایه بیشتری شدن . اینو خوب میدونم..وقتی شکار با شکارچیش بازی کنه باعث میشه طمع کشتنش بیشتر شه...پس بزار همه چیز طبق روال پیش بره...این به نفع خودته.(سرد جدی)
تا اومدم چیزی بگم یهوو
《ادامه دارد》
ادامه بدم؟
- ۴.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط